شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )
37
سفرنامه منظوم حج ( فارسى )
برون رفتم چو صرصر زان ولايت * جرس با نغمه مىكرد اين حكايت كه مىباشد در اين ره كوه بسيار * مينديش و دل خود را نگهدار چو خور از دامن گردون برآمد * همانا عمر راه من سرآمد فكندم بار را در ثار امروز * رفيق من شدى بيمار آن روز ده معمورهء جنّت سرشتى * به دورش باغهايى چون بهشتى كه از آن هر طرف جويى چو سيماب * ز صافى بُد نمايان چون در ناب بدان ده بار خود را چون كشيدم * به كوى مرد دهقان آرميدم چه دهقان مرد با عقل و تميزى * به مصر آن دهستان چون عزيزى ز راه ميزبانى آن نكو خوى * بگسترد از برايم بذل نيكوى چو ديدم مردمى زان مرد دهقان * غنودم يك شبى در آن دهستان صبا مرغ سحر برداشت آواز * جرس هم گشت با او نغمهپرداز نمودم كوچ از آن خرّم دهستان * پلنگ آسا فتادم در كهستان گهى جمازهام را باز كردى * به چرخ چهارمين پرواز كردى گهى منزلگهش لاهوت مىشد * گهى همداستان با حوت « 1 » مىشد مسافت شد چنين ره چار فرسنگ * ز ناهموارى ره آمدم تنگ اگرچه بود ناهموار راهش * ولى بردم بسى فيض از گياهش ز هر سو رسته بودى رنگ بر رنگ * گل و لاله در او فرسنگ فرسنگ بيا اورنگ گلهايش بياموز * زده گويا چكن « 2 » استاد زر دوز به رنگ و نيم رنگ او نظر كن * چكن باشد به انگ او نظر كن چه كس كِشته در اين كهسار لاله * كه داده بر كف ساقى پياله كه كرده اين كهستان را گلستان * كه باشد باغبان اين كهستان
--> ( 1 ) . تشبيهى شبيه « از سما تا سمك » . ( 2 ) . نوعى زركش دوزى و بخيه دوزى است .